خرید بک لینک
بنظر من مدلینگ یکی از سخت ترین شغلهای جهانه. حالا چرا؟؟؟؟؟ چون خودم تجربه اش کردم. چطوری؟؟ الان میگم. جونم براتون بگه که خواهر بنده کارمند هستن ولی از دوران طفولیت علاقه شدیدی به آرایشگری داشتن. یه مدت بعد از دانشگاه کلاس میرفت و منو به زور بعنوان مدل با خودش می برد و هزار و یک بلا سر موهام و صورتم می آورد که چی بشه؟؟؟؟ آرایشگری یاد بگیره. اون موقع ها هر دو مجرد بودیم و عین سگ و گربه همیشه به جون هم می یفتادیم. منم تا دلتون بخواد نق و نوق میکردم. نمیذاشتم قسر در بره. تا اینکه خواهر اینجانب ازدواج کردن و بعد بچه دار شدن و بعد کارمند و .... خطر از سر ما رفع شد و ما رو به حال خودمون رها کردن. چند وقت پیش متوجه شدم که خواهرم دوباره رو آورده به علاقه دوران طفولیتش. در کنار کارمندی میخواد مدرک آرایشگری رو هم بگیره. ( مسته به خدا) در روزهای اول به من پیشنهاد داد که می یاد جهت مدلینگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم هپتا. یعنی ابدا. دیگه دم به تله نمیدم. برو یه مدل بیکار پیدا کن. دخترتم هست ماشالا بزرگ هم شده مدل خوبی هم میشه برات. یخورده لب و لوچه آویزون کرد ولی درنهایت بخیر گذشت و دست از سر من برداشت ت

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 2:43

جالبه هر زمانی من تصمیم میگیرم مطلب بنویسم همه همکارا یهویی شروع میکنن با من حرف زدن. تا یه دقیقه قبلش اتاق سکوت مطلقه. این روزا خیلی سرم شلوغه. آخر ساله. همه کارها رو باید تند تند انجام بدیم. چقدر اتفاقهای مختلف افتاد تو این دی ماه کذایی. برای اتفاق پ. ل. ا. س. کو خیلی ناراحت شدم. فاجعه بزرگی بود. هم مالی هم جانی. واقعا آدم از یک دقیقه بعدش خبر نداره. تصاویری که این روزها تو شبکه های اجتماعی پخش میشه خیلی ناراحت کننده ست. این آخر هفته برای اولین بار بعد از مدتها مهمان نداشتم و یکمی استراحت کردم. احساس کردم تونستم خستگیمو برطرف کنم. البته هیچ کار دیگه ای نکردم. نه خونه رو تمیز کردم نه غذایی درست کردم. همه چی رو حاضری خوردیم. به خودم مرخصی داده بودم. در مورد هنرجوهای عزیز شبکه اجنبی هم بگم که واقعا سورپرایزم کردن. تو مراحل اولیه آزمون بنظر میرسید خیلی مبتدی ان. ولی تو اجراهای زنده بنظرم خیلی حرفه ای اجرا کردن. (بیشترشون) از نظر من مریم و هانا و یاشار ضعیف هستن. که هانا حذف شد. مریم هم اجراهاش خیلی ناپخته ست. راستی لباساشون چرا اینجوری بود؟ اصلا طراحی لباساشونو دوست نداشتم. هانارو چر

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 2:43

دیروز یه عالمه کار کردم. هم تو اداره خیلی فعال بودم. هم تو خونه. تازه حدود یه ساعت هم پیاده روی کردم. وقتی رسیدم خونه هم رفتم تو آشپزخونه سه مدل غذا درست کردم. یعنی مرغ رو از روز قبل درآورده بودم از فریزر گذاشته بودمش تو یخچال. دیروز به محض اینکه رسیدم خونه مرغ رو گذاشتم آب پز بشه بعد که پخت و خلالیش کردم دیدم خیلی زیاد شد با خودم فکر کردم چیکارش کنم. اول با یه مقدارش الویه درست کردم. دیدم زیاد اومده بقیه شو یه مقدار کوکو مخصوص درست کردم. مابقی رو هم شاورما درست کردم. چون مرغ اگه تو یخچال بمونه بو میگیره بدم می یاد. باید همون روز تبدیل به غذا بشه. اینجوری شد که الان تو یخچال سه مدل غذا دارم خیالم راحت شد حداقل تا دو روز غذا درست کردن ندارم. دیشب ساعت 10 خوابیدم از بس خسته بودم. ولی صبح وقتی بیدار شدم حس کردم خوابم کافی بود. سرحال بودم. راستی یه چیزی که خیلی برام جالبه اینکه من امسال تو پاییز و زمستون اصلا سرما نخوردم. با وجویکه هر روز تو هر هوایی پیاده روی کردم. من همچنان رو حرفم هستم و هر روز از یه جایی تا خونه پیاده میرم. خیلی وقتها هوا خیلی سرد بود و من مستقیم در معرض باد بودم ول

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 2:43

چشمم کردین. مریضم. خیلی هم مریضم. سرما خوردم. همش دستمال به دستم. صدام که اصلا در نمی یاد. یعنی به نفع ملته که صدامو نشنون الان. مخ مخیم چه جور. همیشه تب دارم. همیشه سردرد دارم. و از اولش گفتم به همکارا که دوستان شماها نمیفهمین. زکام را نباید درمان کرد. سرماخوردگی خودش باید خوب بشه. یعنی دوره داره. باید دوره اش بگذره. بعد از گذشت چند روز و رو به موت رفتنمون حالا توصیه جدید به همکارا کردم. که آی ایها الناس به محض اینکه اولین عطسه رو زدین بپرین برین ده تا قرص و شربت بخورین اون ویروسهای لعنتی رشد نکنن تمام وجودتونو نگیرن. والا. خوششون اومده. جا خوش کردن. چند روزه زندگی نکردم همش در حال فین کردن بودم. دماغم زخم شده. صدام در نمی یاد. همه به من میگن میکروب متحرک. عین جزامیها ازم فرار میکنن بی معرفتها. تو این هاگیر و واگیر مسابقه تنیس روی میز هم داشتیم. با این حال نزارم برای دریافت اندکی جایزه رفتم خودمو به آب و اتیش زدم. درحالیمه نفس نمیتونستم بکشم رفتم با همه مسابقه دادم. جاتون خالی از همه باختم. چرا؟؟ حال نداشتم. نا نداشتم. مریض بودم خب. تازه زنیکه داره به من راکت دست گرفتنو یاد میده. آی

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 2:43

صفحه بندی